|
|
|
|
|
هر بارکه خواستم از تو بگویم دلم شکست
بغضم گرفت با که بگویم چه شد......... دلم شکست... خواستم از تو بگویم دیدم تو نیستی بغضم شکست یانه.. شاید دلم شکست.... من می روم برای همیشه اما بدان نامهربان برای همیشه دلم شکست ای کاش فقط دل بود و دل بود و می شکست با من چه کردی که فقط گفتم دلم شکست حالا که رفته ای زپیش من دیگر نیا بگذار تا همیشه بسوزم از این شکست ( یه چیزی مثل شعر از خودم ) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 11:8 توسط هيچكس
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز عجیب هوای دلم گرفته است
انتظار معجزه می کشم از عبور حادثه ها معجزه ای شبیه تو ( تقدیم به دوستان دوره ی ۲۳ که خیلی خیلی دلم براشون تنگ شده )
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 5:37 توسط هيچكس
|
|
||
|
|
|
|
|
انتظار چه داری از من مهربان
وقتی سکوت می کنی عمری است سنگینی احساس را به دوش کشیده ایم قامت خم کرده ایم بی آنکه بدانیم شکسته ایم بی آنکه بفهمیم ازهم دور شده ایم بی آنکه بخواهیم مرده ایم پوسیده ایم تمام شده ایم وتو همچنان سکوت می کنی؟ این هم یه نوشته از خودم برای تمام دوستان همراهم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 7:17 توسط هيچكس
|
|
||
|
|
|
|
|
گنج ژرفای بی انتهای درون تان باید که در برابر دیدگان تان آشکار شود . اما برا ی سنجش گنج نا شناخته ی روح خویش ترازویی مسازید وژرفای آگاهی تان را با چوب و ریسمان اندازه مگیرید زیرا خویش شما دریایی است بی بن و بیکرانه |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 6:40 توسط هيچكس
|
|
||
|
|
|
|
|
لالایی شب های تنهایی ... صدای هق هق کودک زندگی زودتر از آنچه که تصور می کنی به پایان می رسد . عقربه های ساعت نوسان دارند وقتی انگشتان سرد فرشته روی پنجره نام خدا را نقاشی می کند. هنوز وقتی صبح می شود کودک باطنمان می ترسد از شروع قصه بزرگسالی ... از فراموشی. دوباره چشمهایمان از شادی برق می زند وقتی باران می بارد و چتر نداریم... وقتی دستهایمان دوست دارند خیسی چمن را احساس کنند... هربارکه هاله ماه گوشه نقاشی کودک را پر می کند ، فکر آلوده می شود از سختی ، از رنج امشب را آسوده بخواب ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 20:15 توسط هيچكس
|
|
||
|
|
|
|
|
یه سلام داغ به همه خواننده های این وب.
خیلی خیلی باحالید که من رو با سروش لشکری یا برخی از دوستای خاصتتون اشتباه گرفتید. درسته که اونها هم یه جور هیچکسند اما من یه هیچکس دیگه ام. شاید بدتر شاید بهتر. خوشحال می شم بازم به وبم و به متنهایی که اخیرا و اکثرا خودم می نویسم نظر بدید . یه وقت نذارید برید! منتظر نظرات پر از محبتتون هستم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 6:50 توسط هيچكس
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 6:56 توسط هيچكس
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها از بس به هیچ چیز فکر نکرده ام همه چیز از یادم رفته است |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 19:37 توسط هيچكس
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی از تو حرف می زنم
تمام فضا پر می شود از حضورت بی آنکه بدانم.... دیگر جایی برای ماندن نمی ماند باید اکنون بروم ( این مطلب هم مثل دو مطلب قبلی از خودمه البته مخاطب خاصی نداره ) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 7:41 توسط هيچكس
|
|
||
|
|
|
|
|
محتاج شده ام به آغوشت برای ویران شدن
بسان خورشید که محتاج شد به آغوش آسمان وباران به آغوش زمین . خوشا به حال خداوند وقتی چشمانت را آفرید به چنین ظرافتی بکرترین جا برای آرمیدن در ساحلش و رقصیدن میان مردمانش خوشا به حالش خوشا به حال خداوند وقتی گلت را در دست گرفت و دمید از نفسش خوشا به حالش |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 7:14 توسط هيچكس
|
|
||